تبليغاتX
آرمین هستی من و باباش

آرمین هستی من و باباش

خاطرات آرمین

 بابا مسعود یه هفته هست که رفته مسافرت البته از نوع کاری و سلول کوچولوی ما فعلا بدون زندانبان هست (البته بابایی از این لقب خوشش نمیاد)  و حسابی بهمون داره سخت میگذره آخه این اولین باره که من و هم سلولی شیطون تنها هستیم و از نعمت زندانبان مهربون بی نصیب . امیدوارم خدای مهربون زندانبان مهربون ما رو زودتر به ما برگردونه. با اینکه  همیشه عاشق فصل پاییز و بارون بودم ولی این یک هفته که بابایی رفته مسافرت و هوا هم تمام وقت بارونی هست دیگه از بارون و صداش هم بدم میاد آخه نه میتونیم بریم خرید ، نه میتونیم یه کم بریم هواخوری مخصوصا که روزهای کریسمسی همه جاشلوغ هست وهمه شاد هستن ومطمئنا به من آرمین خیلی خوش میگذره .

دو بار با آرمین شیرینی پختیم البته ازنوع کریسمسی و اینجا داره با اشتیاق به شیرینی پختن پاپا نوئل هانگاه میکنه .

در حال تماشای شیرینی پزی

توی عکس اول منتظر اومدن نیکلاس هست و فعلا نشسته روی صندلی نیکلاس و منتظره که از نیکلاس کادو بگیره . 

عکش دوم هم داره با بابایی بازی میکنه  .

این خانم کوچولو هم اولین دوست دختر آرمین هست به اسم هانا لنا ، تا مامانش بهش میگه ار آرمین خداحافظی کن، میپره ار لب آرمین ماچ میگیره و پسر من با تعجت نگاهش میکنه .

اینجا هم داره ادای دوچرخه سواری پاپانوئل درمیاره

اینجا هم  داره مثل پاپانوئل دوچرخه سواری میکنه

درحال گرفتن کادو و شکلات از نیکلاس .اکثربچه های همسن آرمین با ترس میرفتن جلو ولی گل پسر من نه از نیکلاس خوشش اومد نه ازش ترسید .دو روز بعد از این جریان رفته بودیم مرکز خرید تا دید یه نیکلاس با کیسه شکلاتاش داره به بچه ها کادو میده دوید و با گفتن یه سلام سهم شکلاتشو گرفت  .

درحال گرفتن کادو از نیکلاس

جالبه که وقتی سوار این گردونه ها میشه اولش خوشحاله ولی سریع میخواد بیاد پایین .فکر کنم چرخیدن باعث سر گیجش میشه . 

 این هم اولین کادو کریسمس که از سامی جون گرفته و این مدت حسابی سرگرمش کرده .

 کلا با اسباب بازی هاش خیلی سرگرم میشه اینجا هم داره برای عروسکهاش قصه تعریف میکنه .این قدر بامزه قصه میگه که دلم میخواد بچلونمش .

چند تا کاتالوگ اسباب بازی داریم چند بار بهش نشون دادم و بهش گفتم چی میخوای که پاپا نوئل برات بیاره . صفحات اول رو ورق میزنه و میگه اینها که مال بی بی هست و ارمین دیگه بزرگ شده بعد میرسه به اسباب بازیهای دخترونه به المانی میگه اینها هم که باربی هست  مال دخترها ست بعد میرسه به ماشین هاو لگوهای بازی که داره و میگه ارمین که از اینها داره پس برام چی بیاره ؟ نصف شب منو صدا کرده میگه مامان پاپانوئل کی میاد ؟برای آرمین چی بیاره ؟دوچرخه خوبه ؟منهم گفتم اره مامان برات میاره اون هم با خیال راحت دوباره خوابید . 

و جالبتر اینکه یه روز بهش گفتم آرمین مامان رو ماساژ میدی اونهم با اون دستهای کوچکش شروع کرد به ماساژدادن من و برام شعرالمانی که همیشه موقع ماساژ براش میخوندم  رو خوند باورم نمیشد چو ن تقریبا یکسال میشد که براش نخونده بودم .

پسر مو سیاه من وسط مو طلایی ها .هر چقدر که من عاشق مو ی طلایی و بلوند هستم اینجاییها عاشق موی سیاه و خیلی وقتها بهش میگن عروسک .

اینجا هم کلاس موزیک هست که مامانی هم به همراه آرمین لذت میبره . البته سری جدید کلاس دیروز شروع شد که متاسفانه تعدادبچه ها ار هشت رسید به چهارده بچه و فکر میکنم  مربیشون کمتربتونه بهشون برسه .اوایل  فکر میکردم شروع کردن کلاسهای آموزشی برای بچه دوساله زود باشه و نتونه  از موزیک لذت ببره ولی اینقدر مربیش به کارش مسلط هست که همه بچه ها عاشقش هستن .

 تابستون پارسال اولین بار که رفتیم کنار دریاچه و بدون پوشک رفت توی آب خودش برای عضو جلویی اسم گذاشت و کار مارو راحت کرد و زمان تعویض پوشک بهش اشاره میکرد و میگفت پیکو پیکو تا یه ماه پیش این اسم پابرجا مونده بود تا اینکه خیلی بی مقدمه اسمش به باتری تغییر کرد و چه شباهتی بین باتری و پیکو پیکو بود نمیدونم .جالبتر اینکه  یه روزکه  بابایی داشت باتری کنترل را عوص میکرد وباتری ازدستش افتاد به آرمین گفت آرمین جان باتری افتاد بهم میدی اون هم محکم پوشکشو گرفته بود بچم فکر کرده بود باتری خودش افتاده .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 16:15  توسط مامان مریم  | 

 

متاسفانه با این بیماری جدید به اسم آنفولانزای خوکی به توصیه بابا مسعود باید خیلی مواظب باشیم و جاهای شلوغ نریم  .اماااااااا نمیشه که همش هم تو خونه زندانی بشیم مخصوصا اینجا از تنهایی دلمون خوشه به خرید کردن و رفتن به مهد کودک .

خوب ما هم مجبوریم با بابا که میریم بیرون ،دستکش به دست بریم مخصوصا آرمین طلاچون ممکنه که دستشو بکنه توی دهنش و توی کیف مامانی باید دو سه نوع ژل واسپری ضد عفونی کننده باشه

هنوز ۴ تا دندون دیگه مونده که تعداد دندوناش کامل بشه و فکر میکردم  واسه همین خیلی بد قلق شده بودو همش دعا میکردم اینا هم زودتر دربیان که ببینم علت بد اخلاقیهاش دندونان یا چیز دیگههه؟ منظورم از چیز دیگه گرفتن پستونک هست اخه با یه اقدام کاملا ضربتی پستونک را ازش گرفتم دو سه روز اول کمی بهانه گرفت وخوشبختانه خیلی زود یادش رفت و لی بعد از سه هفته متوجه شدم که مشکل بد قلقی و ناارومیش به خاطر پستونکه و دوباره روز از نو شروع شد و همه زحمتهای من به باد رفت .

 پروژه پوشک هم دیگه کم کم باید شروع بشه  تا حالا که اصلا  همکاری نکرده یا بهتر بگم آمادگیشو نداره . فکر نمیکنم تا وقتی که بخوایم بریم ایران بتنونم از پوشک بگیرمش .

اگر سرعت اینترنت توی ایران اجازه بده یه فیلم کوتاه از ارمین گذاشتم که میتونید ببینید .

Original Video - More videos at TinyPic">

 ز وقتی که دکتر آرمین گفته که باید روزی دو بار مسواک بزنه ایشون با علاقه داره به این مهم میپردازه واگرمن هم بخوام تنبلی کنم خودش نمیذاره امیدوارم این علاقه پایدار بمونه .و از محاسن خوبش اینه که مامان هم به جای یه بار دز روز مجبوره دو بار مسواک بزنه .

و کماکان پسر من کم غذاست و هیچی نمیخوره تو این عکس معلومه که چقدر لاغر شده.

تا کیک درست میکنم دلش تولد میخواد تا الان فکر کنم شش هفت بار تولد گرفتیم این بار خیلی جالب بود چون ساعت ده شب بود بردمش که بخوابه یادم اومد که کیکی که پختم را از قالب در نیاوردم .تا بامن اومد و کیک رو دید اون موقع شب بهانه تولد گرفت و خودش یکی یکی عروسکهاشو اورد و باهاشون تا ساعت دوازده تولد گرفتیم . 


 عاشق خمیر بازی هست و همچین خمیر ورز میده و قالب میزنه مثل اینه که سالها شیرینی پز بوده .

 

 این هم کاردستی های امسال که همه رو به پنجره اتاقش زدم

این هفته کلاس آرمین نیم ساعت دیرتر شروع میشدو من فراموشکار یادم رفته بودکه باید نیم ساعت دیرتر بریم  این بود که نیم ساعت را غنیمت شمردیم و با گل پسر رفتیم اطراف مهد کودک و عکسهای پاییزی گرفتیم البته اینجا دیگه پاییز تموم شده و هوا زمستونیه .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11:35  توسط مامان مریم  | 

 ساعت سه وبیست دقیقه سوم آبان هشتاد و هشته و دو سال و چند دقیقه از تولدت میگذره . 

هورا ااااااااااااا  آرمین جان دو ساله شدی. عروسک قشنگم، نفس مامان فقط خدا میدونه با اومدنت چه تحول بزرگی در من ایجاد کردی ، امیدوارم همانطور که زندگی من و بابارو لبریز از عشق کردی ، زندگیت سرشار از سلامتی و مهربانی باشه. من و بابامسعود همه تلاشمون را می کنیم که بهترین ها را برایت فراهم کنیم .خدا کنه که موفق بشیم .

 سوم ابان سال 86

سوم آبان سال هشتادوهفت

ادامه

اول از تو گل پسر بگم که خیلی سریع یاد گرفتی که از یک تا ده را به آلمانی و تا پنج رو به فارسی بشماری ، اعداد یک ، چهار، هفت وهشت رو میشناسی البته به آلمانی  .یک هفته پیش داشتی پازل ساعتت رو درست میکردی و اومدی پیشم گفتی مامان vier (عدد ۴) نیست .تازه متوجه شدم چقدر پسرم بزرگ شده .

اکثر حیوونها را به هر دو زبان میشناسی و به هر دو زبان صداهاشونو در میاری (اخه اینجا حیوونهاشون هم آلمانی حرف میزنن )

شعرهایی که با موزیک همراه هست و توی کلاس موزیک یاد گرفتی رو خیلی خوب با مربیت همراهی میکنی و هر بار مربیت میگه خیلی خوبه که ارمین از موزیک اینقدر لذت میبره .(اینو امروز ششم آبان اضافه کردم . امروز مربیت پرسید آرمین سه ساله شده و بزرگترین بچه کلاسه؟ درسته ؟  و من هم با افتحار گفتم نه پسرم  از همه کوچولوتره و اونوقت با تعجت فراوان گفت wahrnsehen خیلی خوب همه چی رومیفمه و باکلاس همراهی میکنه . یه هورررررررررررررررررررررا برای آرمین  .) 

اصلا با حشونت میونه خوبی نداری و با کسی که بخواد خشونت بشون بده با تکون دادن دستت میگی نه نه ok . و به اونهایی که فارسی متوجه میشن فورا میگی اذیت نکن ذیگه . پنج رنگ قرمز آبی سبز زرد و بنفش رو خوب میشناسی و اسم همه رو به المانی میگی .خیلی راحت شکلهای قلب و دایره ومربع و...رو تشخیص میدی و میدونی که هر کدوم رو باید کجا بذاری.معمولا اسباب  بازیهات رو باید بزرگتر از سنت بخریم تا برات جالب باشه، برعکس لباس که باید شش ماه با یکسال کوچکتر بخریم .

کیک امسالت شکل پروانه بود که به نظر من قشنگ شده بود آخه مامانی با یه تصمیم ضرب العجلی صبح روز تولد به فکرش رسید که کیک رو از شکل گرد که بابا  شب قبل درست کرده بود به پروانه تغییر بده واون لحضه دیدن قیافه بابا مسعود دیدنی بود چون یکشنبه بود و همه جا تعطیل و اگر کیکت خراب میشد تولدمون بدون کیک میشد .

(همین جا از شیما جون برای آموزش کیک پروانه تشکر میکنم البته به قشنگی کیک شما نشد .)

تولد دو سالگیت از یک سالگی خیلی بهتر بود. چون نه یک بار بلکه سه بار برات جشن گرفتیم یکشنبه توی خونه با دوستای گلت سام ونگین و نازگل جون و دو شنبه و سه شنبه  هم توی کیندر گارتن با بچه های مهد . متاسفانه به فکرم نرسید که دوربین ببرم و اونجا هم ازت عکس بگیرم  اینقدر که کارامون عجله ای شد . یکی از کیکهات زبرا کیک بود البته رنگی ودومی رو شکل ماشین درست کردم و وقتی اونجا برات شعر تولد رو به آلمانی خوندن اصلا خوشت نیومد و بهشون گفتی تولدت مبارک بخونین .

 امسال همه چی برات جالب بود از چند روز قبل منتظر بودی و مدام از تولد میگفتی و برای خودت مهمون دعوت میکردی . روز قبل از تولدت هم حسابی بهت خوش گذشت چون رفتیم خرید و  هر چی که میخواستی برمیداشتی و به بابایی میگفتی بابا پول بده به خانمه منظورت صندوقدار بود و وقتی اومدیم خونه تازه فهمیدیم که چقدر خرید کردی . آخرشب هم وقتی داشتیم کیکتو درست میکردیم یه عالمه  به کیکت اظهار علاقه کردی و نظر دادی که فردا کبات (کباب) بخوریم واینکه مهمونهای فردا باید از دوستای مهد تو باشن که اسمهاشون رو جدیدا یاد گرفتی .

صبح روز تولد هم اونقدرهیجانزده بودی که هیچی نخوردی و تمام مدت داشتی با هیجان بازی میکردی واین کارهای تو گل پسر باعث شد که زود و تند تند همه چیز را تمام کنیم و نتونستیم ازت چند تا عکس درست حسابی بگیریم ومهمتر اینکه حتی من وبابا با پسرمون یه عکس سه تایی نداریم  . 

عکس البته با شرح

 سام ،نگین و آرمین وروجک که میخواد از دستشون فرار کنه .

 نازگل جون آرمین و نگین

سام در حال رقصیدن  

 چقدر اون روز شما وروجکها با هم بازی کردین

به سلامتی اونهایی که با اومدنشون منو خوشحال کردن

این هم کادو من و بابایی به گل پسرم که دو روزه حسابی سرگرمش کرده

 این هم مرد مهربون خونه ما با پسرش . بابایی مرسی خیلی زحمت کشیددی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:31  توسط مامان مریم  |