تبليغاتX
آرمین هستی من و باباش

آرمین هستی من و باباش

خاطرات آرمین

 ساعت سه وبیست دقیقه سوم آبان هشتاد و هشته و دو سال و چند دقیقه از تولدت میگذره . 

هورا ااااااااااااا  آرمین جان دو ساله شدی. عروسک قشنگم، نفس مامان فقط خدا میدونه با اومدنت چه تحول بزرگی در من ایجاد کردی ، امیدوارم همانطور که زندگی من و بابارو لبریز از عشق کردی ، زندگیت سرشار از سلامتی و مهربانی باشه. من و بابامسعود همه تلاشمون را می کنیم که بهترین ها را برایت فراهم کنیم .خدا کنه که موفق بشیم .

 سوم ابان سال 86

سوم آبان سال هشتادوهفت

ادامه

اول از تو گل پسر بگم که خیلی سریع یاد گرفتی که از یک تا ده را به آلمانی و تا پنج رو به فارسی بشماری ، اعداد یک ، چهار، هفت وهشت رو میشناسی البته به آلمانی  .یک هفته پیش داشتی پازل ساعتت رو درست میکردی و اومدی پیشم گفتی مامان vier (عدد ۴) نیست .تازه متوجه شدم چقدر پسرم بزرگ شده .

اکثر حیوونها را به هر دو زبان میشناسی و به هر دو زبان صداهاشونو در میاری (اخه اینجا حیوونهاشون هم آلمانی حرف میزنن )

شعرهایی که با موزیک همراه هست و توی کلاس موزیک یاد گرفتی رو خیلی خوب با مربیت همراهی میکنی و هر بار مربیت میگه خیلی خوبه که ارمین از موزیک اینقدر لذت میبره .(اینو امروز ششم آبان اضافه کردم . امروز مربیت پرسید آرمین سه ساله شده و بزرگترین بچه کلاسه؟ درسته ؟  و من هم با افتحار گفتم نه پسرم  از همه کوچولوتره و اونوقت با تعجت فراوان گفت wahrnsehen خیلی خوب همه چی رومیفمه و باکلاس همراهی میکنه . یه هورررررررررررررررررررررا برای آرمین  .) 

اصلا با حشونت میونه خوبی نداری و با کسی که بخواد خشونت بشون بده با تکون دادن دستت میگی نه نه ok . و به اونهایی که فارسی متوجه میشن فورا میگی اذیت نکن ذیگه . پنج رنگ قرمز آبی سبز زرد و بنفش رو خوب میشناسی و اسم همه رو به المانی میگی .خیلی راحت شکلهای قلب و دایره ومربع و...رو تشخیص میدی و میدونی که هر کدوم رو باید کجا بذاری.معمولا اسباب  بازیهات رو باید بزرگتر از سنت بخریم تا برات جالب باشه، برعکس لباس که باید شش ماه با یکسال کوچکتر بخریم .

کیک امسالت شکل پروانه بود که به نظر من قشنگ شده بود آخه مامانی با یه تصمیم ضرب العجلی صبح روز تولد به فکرش رسید که کیک رو از شکل گرد که بابا  شب قبل درست کرده بود به پروانه تغییر بده واون لحضه دیدن قیافه بابا مسعود دیدنی بود چون یکشنبه بود و همه جا تعطیل و اگر کیکت خراب میشد تولدمون بدون کیک میشد .

(همین جا از شیما جون برای آموزش کیک پروانه تشکر میکنم البته به قشنگی کیک شما نشد .)

تولد دو سالگیت از یک سالگی خیلی بهتر بود. چون نه یک بار بلکه سه بار برات جشن گرفتیم یکشنبه توی خونه با دوستای گلت سام ونگین و نازگل جون و دو شنبه و سه شنبه  هم توی کیندر گارتن با بچه های مهد . متاسفانه به فکرم نرسید که دوربین ببرم و اونجا هم ازت عکس بگیرم  اینقدر که کارامون عجله ای شد . یکی از کیکهات زبرا کیک بود البته رنگی ودومی رو شکل ماشین درست کردم و وقتی اونجا برات شعر تولد رو به آلمانی خوندن اصلا خوشت نیومد و بهشون گفتی تولدت مبارک بخونین .

 امسال همه چی برات جالب بود از چند روز قبل منتظر بودی و مدام از تولد میگفتی و برای خودت مهمون دعوت میکردی . روز قبل از تولدت هم حسابی بهت خوش گذشت چون رفتیم خرید و  هر چی که میخواستی برمیداشتی و به بابایی میگفتی بابا پول بده به خانمه منظورت صندوقدار بود و وقتی اومدیم خونه تازه فهمیدیم که چقدر خرید کردی . آخرشب هم وقتی داشتیم کیکتو درست میکردیم یه عالمه  به کیکت اظهار علاقه کردی و نظر دادی که فردا کبات (کباب) بخوریم واینکه مهمونهای فردا باید از دوستای مهد تو باشن که اسمهاشون رو جدیدا یاد گرفتی .

صبح روز تولد هم اونقدرهیجانزده بودی که هیچی نخوردی و تمام مدت داشتی با هیجان بازی میکردی واین کارهای تو گل پسر باعث شد که زود و تند تند همه چیز را تمام کنیم و نتونستیم ازت چند تا عکس درست حسابی بگیریم ومهمتر اینکه حتی من وبابا با پسرمون یه عکس سه تایی نداریم  . 

عکس البته با شرح

 سام ،نگین و آرمین وروجک که میخواد از دستشون فرار کنه .

 نازگل جون آرمین و نگین

سام در حال رقصیدن  

 چقدر اون روز شما وروجکها با هم بازی کردین

به سلامتی اونهایی که با اومدنشون منو خوشحال کردن

این هم کادو من و بابایی به گل پسرم که دو روزه حسابی سرگرمش کرده

 این هم مرد مهربون خونه ما با پسرش . بابایی مرسی خیلی زحمت کشیددی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:31  توسط مامان مریم  | 

 

میدونم که خیلی وقته که از کارهای قشنگت ننوشتم تقریبا چهار ماه میشه . ببخشید پسرم  و صد البته از  همه دوستانی که به ما لطف دارن ونگران ما بودن عذر خواهی میکنم . آخه اینقدر این مدت مشغول بودیم که نفهمیدیم کی تابستون تموم شد . این تابستون کمی متفاوت بود اولش که خوب حسابی سیاسی بود ودست ودل نوشتن نبود اواسطش هم که  خاله الهام مهمون مابود و حسابی بهمون خوش گذشت مخصوصابه تو شیطون ، با اینکه تقریبا یک ماهی هست  که خاله رفته ولی هنور ازش یاد میکنی .تا بهت میگم ارمین نفس کیه؟ میگی نفس خاله الام . اینقدر بامزه و شیرین صحبت میکنی که دل مامان بابا ضعف میره .

بهت میگم آرمین ... فوری جواب میدی آقا ،ماه ،گل ،غزیز مامان،نفس مامان  و خلاصه هر صفت قشنگی که بلدی برا ی خودت ردیف میکنی.

قبل از خواب باید کتاب بخونی به روش خودت و میون کتابهات این یکی رو خیلی دوست داری به قول خودت ماشین اتش نشان به میو میو  کمت (کمک) میکنه .

 

.

واقعا طوطی شدی و پشت سر هم برامون حرف میزنی . و اگر کلمه ای بگی که نفهمیم چند بار تکرار میکنی و در آخر  با شکلک وادا منظورتو میرسونی  . 

توی خونه همبازیت اقاخرسه هست، باهاش حرف میزنی و نصیحتش میکنی .الی پاشو  زمین نخواب کثیف میشی . لباس بیپوش . کپش (کفش) بپیوش، یام یام بکور(بخور) .

ساعتها میشینی توی راه پله و کفشهای بابا را یکی یکی امتحان میکنی بابایی میگه از حالا داره پاشو تو کفش من میکنه . عاشق کارتن و تلوزیون هستی یکی از اونا کارتن  دورا هست که متاسفانه ساعت 7 صبخ شروع میشه و تو خواب هستی و وقتی بیدار میشی دردسر داریم که چرا دورا نمیذاره

پشت سر مامان راه میری و با التماس میگی دورا بشار (بذار) .این شد که امروز برات سی دی دورا گرفتیم و از صبح تا الان داری نگاه میکنی و خسته هم نمیشی .

 

بهترین هدیه ای که میشه بهت داد ماشین اسباب بازیه . میتونی ساعتها ماشین بازی کنی همه ماشینها را به اسم و نوع کارشون میشناسی و به هردو زبان میگی .ماشین پلیس و امبولانس و آتش نشانی رو چون آژیر میزنن بیشتر دوست داری و تا میبینی میگی تا تووووووووووو تا توووووووووو.

و  هر وقت واسه خرید میربم با دقت اسباب بازی هاتو انتخاب میکنی و دقیقا میدونی که چی میخوای و کسی نمیتونه نظرشو بهت تحمیل کنه امیدوارم همیشه اینجوری بمونی عسل مامان . 

البته هنوز بازی فوتبال رو خیلی دوست داری مخصوصا اگر توی زمین فوتبال باشه . هرکس که شوت کردنت رو میبینه لذت میبره اینقدر که خوب اینکارومیکنی به خاطر همینه که اکثرا همبازی های فوتبالت خیلی بزرگتر از خودت هستن . 

 تعطیلات تابستون اینجا کوتاهه (حدود شش هفته ) بعداز تعطیلات که رفتیم مهد همه مامانها و مربی مهد ازصحبت کردنت تعجت کرده بودن و میگفتن توی این مدت خیلی پیشرفت داشتی با این که مامانی همیشه نگرانه که دوزبانه بودن برای تو مشکلی اینجاد نکنه ولی خوشبختانه  تا امروز فارسی رو خیلی خوب صحبت میکنی ، البته بعصی مواقع هم توی یه جمله از هردو زبان استفاده میکنی مثلا میگی بابا Helmسرش بذاره بره  Fahradسواری . اونوقته که مامانی نگران میشه     

 بهترین تفریحت رفتن به استخر و آب بازیه ، زمان برات مفهومی نداره و اصلا خسته نمیشی و بدتر اینکه اصلا حاضرنیستی وقتت رو برای  غذاخوردن هدر بدی و با تمام وجودت بازی میکنی.

 وبزرگترین غصه زندگی مامان شده غذا نخوردن و کم وزن بودن وروجکم . نمیدونم چطوری میتونم به خوردن تشویقت کنم . با وجود تحرک زیادی که داری اصلا غذا نمی خوری .

چند روز پیش باهم رفته بودیم خرید، برگشتن هوا داشت تاریک میشد تو هم بهانه گرفته بودی که از کالسکه بیای پاییین و بهانه میگرفتی  که سوار اتوبوس بشیم بهت گفتم داره شب میشه و اتوبوس باید بره لا لا کنه . تو هم به عادت همیشگی اول با اتوبوسی که داشت رد میشد بای بای کردی بهش گفتی guten nacht بعد هم لباتو براش غنچه کردی و گفتی Bus  بوس ندادی که و باز هم اصرار که چرااتوبوس منو نمیبوسه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:7  توسط مامان مریم  | 

 

بالاخره ما برگشتیم البته میتونید تصورکنید که بعد از سه ماه چقدر جدا شدن از فامیل سخته با اینکه دو هفته میشه که برگشتیم ولی هنوز دپرسم ، خدا میدونه طفلی به آرمین چقدر سخت میگذره .هر روز که از خواب بلند میشه و میگه ممی  (خاله سمی رو ممی صدا میکرد ) بعد هم میاد سر کامپیوتر و میگه عسک ممی و ساعتها میشینه و عکس وفیلمهای ایران رو نگاه میکنه .

اولین شبی که رسیدیم بهران مسواک زدن رو یاد گرفت

خوشبختانه آرمین طلا (تا ازش بپرسیم اسمت چیه میگه آرمین طلا ) توی این مدت اصلا مریض نشد جز یه هفته اخر سفرمون که یه سرماخوردگی جزیی گرفت . رفت و برگشتمون هم که با دعای دوستان خیلی راحت بود و هر بار آرمین ،روی دو تا صندلی خوابیدتا رسیدیم البته برای رفتن به ایران کمی اذیت کرد ولی انصافا بچه خوش مسافرتیه . روزهای اول کمی به من چسبیده بود ولی خوشبختانه با هیچکس غریبی نمیکرد و جالب بود که هفته های آخر فقط آخر شب وقت خواب به یاد من  می افتاد و اکثر اوقات با خاله جون زیبا مشغول بود که همینجا من و آرمین از محبتهای بی پایانش تشکر میکنیم و به همه اونهایی که خیلی بهمون لطف کردن میگیم مرسی بابت روزهای خوبی که با شما داشتیم .

تا خالا یه آقای گل دیده بودید که شیشه هم بخوره

البته یادم رفت که بگم هنوز یه هفته از رفتن ما به ایران نگذشته بود که بابایی هم تصمیم گرفت تعطیلات عید رو با ما در ایران بگذرونه و این شد که ماه آخر خانواده ما کامل بود و خوشبختانه بهمون خیلی خوش گذشت و چند روزی هم رفتیم قشم جای همتون خالی ، به ما خیلی خوش گذشت .   

پسر طلا کنار دریا

خوب ازسفربه  ایران که بگذریم میرسیم به فلفل مامان که امروز یعنی ۲۵ April یک سال و نیمه میشه ، خیلی وقتها باورم نمیشه که توی این هجده ماه  اینقدر بزرگ شده باشه ، شخصیتش شکل گرفته وکارهاش مثل یه مرد کوچولو شده وصحبت کردنش که دیگه خیلی عالی شده  و اكثر چيزهايي رو كه مي شنوه تكرار مي كنه .

 به ندرت جمله های دو یا سه کلمه ای هم میگه مثلا میگه مامان بابا AUTO هام هام یعنی مامان من و بابا رفتین ماشین سواری یا میگه مامان ددر هام یعنی بریم بیرون برام خوراکی بخر . اگر جاییش گیر کنه داد میزنه گیر گیر یا اگر دردش بیاد میگه درد درد.

چند روز پیش من و آرمین خونه بودیم و من آشپزی میکردم آرمین هم توی اتاقش بازی میکرد یه دفعه یه صدای عجیب اومد فکر کردم شاید براش اتفاقی افتاده دویدم طرف اتاقش دیدم نشسته وسط اتاق و داره با تلفن اسباب بازیش بازی میکنه ،میخندید و ادای حرف زدن منو درمیاورد و میگفت اها اها   نه نه .

بدون شرخ

یه روز دیگه ، یه باتری از اسباب بازیهاشو دراورده و میگه باتری باتری یعنی باتریش تموم شده ،یکی برام درستش کنه  یا وقتی میره توی تخت كه بخوابه  هي پشت سر هم میگه پتو پتو  يعني من برم زير پتو  .

از حيوانات به سگ میگه هاپو- به گربه میگه میو میو  - به انواع پرنده مي گه تو تو  - به اسب میگه ابس  و به گوسفند میگه ببعی .

یه کتاب هدیه گرفته که خیلی دوستش داره ،جریان یه گربه هست که بچه هاشو گم کرده... قبل ازخواب اول کتاب رو میاره وبعد پشت سر هم میگه میو میو . نمیدونید با چه لذتی به داستان گوش میکنه و در تعریف کردن هم با من همراهی میکنه.

دیشب نصف شب اومد توی تخت من و دوباره خوابش برد من هم با بی حوصلگی یه  پاویه  دستشو گرفتم کشوندم سمت دیوار که جای خودم هم بشه یهو دیدم داره میخنده و میگه ااو یعنی دردم اومد این چه مدل جابجا کردن بود تا چند دقیقه دوتایی داشتین میخندیدیم البته من کاملا از رو رفته بودم .

اولین روزی که بابایی اومد ایران

به محض اینکه نگاش میکنم شروع میکنه به رقصیدن وای که چه قری میده و منتظر میشه که بهش بگم نرقصیها تا دوباره تکرار کنه وای اینقدر این کارو قشنگ و با شیطنت انجام می ده که دلم می خواد بخورمش.

هر چیزی رو بهش بگم اشغاله میخواد سریع توی سطل اشغال بنداره .

خدا اون روز رو نیاره که بخوایم حمامش کنیم  - ضجه موره مي زنه که حمام نکنه و در پایان تا میخوایم با حوله خشکش کنیم شروع میکنه به خندیدن مثل اینکه ایشون نبودن که داشتن گریه زاری میکردن (برعکس نوزادیش که عاشق حمام وآب بازی بود)

وقتي باهامون کاری داره  مي ياد و یقه مونو میگیره و  اونقدر مي گه بیا بیا  كه دلمون نرم  می شه وباهاش میریم . جالبه که وقتی هم چیزی میحواد اشتباها به جای بده میگه بیا بیا

هر کاری که  خيلي براش خوشايند باشه سريع مي گه دنکه شون  (مرسي)

عاشق تولد و کیک بولد و مهمتر شمع روی کیکه باور کنید بیشتر از ده بار خاله زیبا براش جشن تولد گرفت و شب اخر هم خاله الهام براش کیک و یه شمع تولد بامزه گرفت و آرمین هم تمام مدت میخوند هپی برت هپی برت .  

 

 تمام اجزاي بدن خودش رو مي شناسه، هم به آلمانی هم به فارسی وقتی هم باهاش بازی میکنم میگم کجای ارمین رو بخورم یکی یکی اجزا را بهم نشون میده و میگه هام کن .

 

 ببینید چقدر پسرم اقاست .این خانم خوشکل هم غزل جونه

 روزهای اول هر کاری ساناز جون میکرد میخواست انجام بده از جمله روزنامه خوندن

نمیدونید این تاپ منو چقدر دوست داره تا پیداش میکنه میخواد بپوشه

این عکسها هم بعد از برگشتن ازایران گرفته شده

اصلا ار افتاب خوشش نمیاد .و عاشق اینه که از پله بالا پایین بره .

عاشق اینه که تو ماشین بشینه و موزیک گوش کنه اون هم از نوع ایرانی ، هنوز ننشته میگه بابا نی نای و شروع میکنه به رقصیدن  

بدون این wagen هیچ جا نمیاد تا بهش میگیم آماده شو بریم بیرون فورا دسته گاریشو دست میگیره دم در می ایسته .

اینجا داشت به پرنده ها غدا میداد اون بدجنسها هم دستشو گاز گرفتن بعد از اون تا میترسه میگه تسید تسید یعنی میترسم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:28  توسط مامان مریم  | 

   سال نو مبارک

                                        سال ۱۳۸۸

۱پ

 امروز میخوایم من وآرمبن به بهترین بابای دنیا بگیم خیلی دوست داریم. دوست داشتیم سه تایی باهم  سال نو جشن میگرفتیم و کیک تولدتو با هم میخوردیم .

به دلیل پیوستن بابا مسعود به خانواده ، این پست نوشته شده ولی فرستاده نشده بود ولی دلم نیومد برای همیشه توی مطالب ثبت نشده بمونه.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 23:38  توسط مامان مریم  | 

  خوب من و تو  قراره ۱۰ژانویه بریم ایران اخه خیلی دلمون تنگ شده ولی از الان نگران بابایی هستیم که تنها میمونه .  خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

این هم بابایی هست که بعد ازرفتن ما داره گریه میکنه.

پسرم  این روزها خیلی بلا شدی و دلم نیومد که قبل از مسافرتمون از کارهای قششنگ و بامزت  ننوسیم  فقط نمیدونم از کدومش شروع کنم ؟

اول این عکسو میذارم که هر که میخواد میزبان ما باشه از حالا بدونه تو چه قدر تمیز و مرتب غذا میخوری .

هر کاری که برات انجام بدیم سریع تشکر میکنی .به توصیه دکتر شیر صبحت رو قطع کردم که بهتر صبحونه بخوری ،چند روز پیش شیر را با اب قاطی کردم و بهت دادم بعد که تا تهش رو خوردی در خواب و با چشمای بسته گفتی ماما  danke   نمیدونی با تشکرت چه حالی به مامانی دست دادهمینجور اشکام میریخت و از اینکه پسرم نتونسته هیچوقت شیر مامانی رو بخوره کلی غصه خوردم .  

 تا میخوام ازت عکس بگیرم خودتو اینجوری لوس میکنی و بعد به سرعت باد میای که دوربین رو از مامانی بگیری در نتیجه روز به روز تعداد عکسات داره کمتر میشه .

 

و متاسفانه یاد گرفتی درب دستشویی رو با اون دستهای کوچیک باز کنی بله درست فهمیدید  در کاسه دستشویی و اگر مامانی به موقع نرسه دستت رو توی دستشویی میکنی یا هر چیزی که دم دستت باشه مثل جا سوییچی رو میندازی اون تو ...

چند روز پیش با بابایی رفته بودی خرید ، فروشگاههای اینجا معمولا موزیک شاد پخش میکنن و تو ووروجک هم تا تونستی برای خانم فروشنده رقصیده بودی و در آخر هم مثل همیشه برای فروشنده بوس فرستادی وبه افتخار خودت دست زدی و هورا کشیدی . خالا تصور کن قیافه اون خانمه بعد از دیدن کارهای تو.

وقتی یه کار جالب میکنی فورا برای خودت هورا میکشی و اگر یه جاییت یه کمی درد بگیره فورا به زبون المانی میگی اووووااااااایعنی اوخ. این کلمه ها رو از بچه های کیندر گارتن یاد میگیری که اکثرا از تو بزرگترن .

همه چی رو سریع یادمیگیری و تقلید میکنی چند روز پیش موس لب تاپ خراب شده بود و بابایی داشت با پد لب تاپ کار میکرد سریع فهمیدی که بابا داره چی کار میکنه و  با همون قسمت مشغول شیطونی  شدی البته تا یادم نرفته باید بگم که خرابی موس هم توسط خودت بود اینقدر که باهاش ور رفتی.

 

هر چیزی که ما بگیم میخوای بگی حتی شده اشتباه  یا به صورت آوا . یه بار بابایی ازت خواست که بگی میتسوبیشی  ،اصلا باورمون نمیشد اینقدر بامزه این کلمه رو تکرار کنی و وقتی  که ما از خنده ریسه رفته بودیم  تو باز برای خودت تکرار میکردی و باما میخندیدی  .

تنها جمله ای که میگی  بابا بیا بیا 

پسرم عاشق آب بازی و حمام کردنه البته قسمت شامپو زدنشو دوست نداره و تا صدای شیر آب میشنوه میره پشت در حمام و پشت سر هم میگه ممام ممام

 این هم زمستون اینجا و جشن واین ناختن واقعا زمستون اینجا بدون مراسم و جشنهاشون خیلی طولانی وسخت میشد .

 

هر بار که میریم مرکز خرید باید ساعتها اینجا معطل بشیم تا آرمین سیر بازی بشه  

 این هم ازتزئینات سال نو که آرمین هم بی نصیب نمونده

 

و این یکی هم کادو واین ناختن پسرم که از نیکلاس کادو گرفته

 

 ما در هفته سه روز رو میریم کلاسهایی که برای مادر و بچه های زیر ۳ سال هست و اونجا هم به آرمین خوش میگذره هم برای من بهتر واز خونه نشتنه. مربی مهد از هر کدوم از ما خواسته بود که برای بچه ها  کیسه مخصوص کادو درست کنیم و اون روز به نوبت به هر کدوم کیسه پر از شکلات و شیرینی میداد و این پسمل مامان این قدر هیجان زده و ذوق زده بود که چشم از کادوها بر نمیداشت .

فردای اون روز هم قرار بود نیکلاس بیاد با ارمین رفتیم مهد،  تمام مدت که سرودهای مذهبیشون رو میخوندن آرمین داشت میرقصید وقتی هم که نیکلاس اومدبا اینکه اکثر بچه ها از کنار ماماناشون تکون نمیخوردن ،این وروجک با اون راه رفتنش که شبیه آدم اهنی هست ،تنهایی رفت و کادوشو گرفت و با یه danke گفتن دل نیکلاس رو برد.

 اینقدر از رقصیدنش فیلم گرفتم که  باتری دوربین با اومدن نیکلاس تمام شد و نتونستم ازش عکس بگیرم . 

این هم کاردستی مامانی که برای آرمین درست کرده یه تقویم روزشماری برای رسیدن سال جدید

 اینجا هم تنهایی داره برای خودش میگرده آخه تا یه جای بزرگ میبینه قهرمان دو میدانی میشه و  اصلا هم حاضر نمیشه با بابایی هم مسیر بشه

توی کالسکه نشتن هم که خوشایند پسری مثل من نیست.

 و این هم خونه همسایه ما که هر سال برای  کریسمس تزئین میکنه و بابایی لطف میکنه هر شب آرمین رو میبره برای تماشا .نمیدونید چه ذوقی میکنه وقتی که نزدیک خونه میشیم .کاش همیشه خوشحال کردن بچه ها اینقدر راحت باشه

این هم تقدیم به اونایی که به ما سر میزنن

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 0:32  توسط مامان مریم  | 

  

گل پسر مامان خیلی  کارهای جدید یاد گرفته و توی این ماه آخر  تند تند تغییر می کنه پسرم داره بهمون میفهمونه که یکساله شده  ولی مشکل  اینه که مامان تنبلش وقت نمی کنه بیادو بنوسه.

یک مدتیه هرچی رو می خواد تند تند میگه من من و تا وقتی که تصمیمشو عملی نکنه این من من رو تکرار میکنه .برای حرف زدن زرنگی هم میکنه اگر کلمه ای به آلمانی راحت تر باشه به آلمانی میگه مثل چراغ licht   مرسی  danke  خواهش میکنم bitte سلام  hi   یک eins  داغ  heis و... وای کلمه داغه heis  را اینقدر قشنگ میگه هر که میشنوه دلش ضعف میره .

 روز قبل از تولدش رفتم مرکز خرید که براش چند تا اسباب بازی که خودش دوست داشته باشه بخرم  یه دفعه دیدم با داد وفریاددستشو به سمت توپها دراز کرده میگه ball ball .باور کردنی نبود ولی تونست همون اسباب بازی که میخواد رو بدست بیاره .

امکان نداره چیزی بهش بدیم تشکر نکنه ،  فوری میگه danke البته بدون تلفظ N 

اینقدر برای راه رفتنش بهش گفتم ای تنبل اون هم یاد گرفته میگه ممبل

عادت کرده  موقع غذا خوردن توی صندلی غذای خودش باشه حتماْ باید بایسته و ایستاده غدا بخوره. جدیدا صندلی گذاشتیم توی اشپزخونه اینقدر که اطراف صندلیشو غذا میریزه . 

دو تا از کابینت های اشپزخونه هم از چندماه پیش خالی کرده بودم که بتونه توش اسباب بازیهاشو بریزه .  ولی جدیدا میشینه توی کابینت پایینی و کابینت بالایی رو باز وبسته میکنه  اینجوری

تازگی ها یک کم نسبت به بچه های کوچولو عکس العمل نشون می ده. انگار فهمیده یک شباهتی بین خودش و اونا هست. مثلا نی نی ها رو که می بینه می خنده و با سر وصدا میحواد نازشون کنه. داره به سمت دوست یابی پیش می ره البته بیشتر با دخترها صمیمی میشه .

 راه رفتنش هم بهتر شده ، کوتاه در حد ۱۰ قدم و  البته بدون کفش . وقتی هم خسته میشه روی دوزانو می شینه بعددوباره بلند میشه . البته یکی دو بار هم با کفش چند قدم برداشته ولی ادامه نداده 

  در ضمن راه رفتن برای خودش هم تاتی تاتی میخونه  . امیدوارم تا وقتی که میایم ایران ، دیگه کامل راه افتاده باشه و مشکل بغل کردنش را نداشته باشم البته هفته پیش براش یه کالسکه سفری هم گرفتیم  .

و چیزی که منو رنج میده حساس بودن این پسرکه، وقتی که من وبابایی داریم باهم صحبت جدی میکنیم که معمولا هم در مورده اوضاع ایرانه ، سریعا عکس العمل نشون میده و تا نخندیم نگرانی بچم رفع نمیشه جالب اینجاست که حرف مشخصی نمی زنه فقط با نگاهش نگرانیشو می فهمونه. 


آهان یک کار جدید دیگه هم یاد گرفته است. وقتی یک چیزی از دستش بیافته بره زیر میز یا مبل  به صورت سینه خیز می ره اون زیر و درش میاره.و اگر دستش نرسه از فلوتش کمک میگیره آخه مامانش یه بار از فلوت کمک گرفته ایشون هم یاد گرفتن  البته یکی دوبار هم اون زیر گیر کرده  و جیغش در اومد. ولی خیلی ماهرانه  این کارو می کنه.

وسریع از غفلت ما استفاده میکنه

ا

خیلی کارهاش خطرناک شده. مثلا چند روز پیش  با لگوهای خانه سازی سرگرم بود و با خودش حرف می زدمن هم توی اشپزخونه مشغول بودم ، یهو ساکت شد حدس زدم داره خرابکاری میکنه وقتی اومدم توی اتاق از ترس میخواستم سکته کنم .آخه این فسقلی از دسته مبل رفته بود بالا بعد هم رفته بود توی پنجره نشسته بود و داشت با کیف بیرون نگاه میکرد . هنوز هم نمیدونم چطوری فاصله بین مبل وپنجره را رد کرده بود. الان مبل ها را به پنجره چسبوندم و کمی خیالم راحته

           

عاشق اینه که بشینه توی جعبه اسباب بازیهاش .

دیشب از طرف مهدکودک آرمین دعوت شدیم برای مراسم لاترن گردانی

لاترن به فارسي ميشه فانوس و لاترن گردانی  يه مراسم مذهبيه . البته بچه ها ي ۳سال به بالا را به شكل قطار از كليسا دورشون ميدن با فانوسهایی که خود بچه ها درست کردن و چون آرمین کوچولو بودو نمیتونست فانوس درست کنه از  مامانش خواستن براش فانوس درست كنه . دقيقا ماجرای اینمراسم را  نميدونم .يكي از افراد دوره مسيح كه آدم شجاعي بوده به اسم مارتین مثل اينكه گم ميشه و مردم با فانوس دنبالش ميگردن خلاصه هر ساله اين كارو تكرار ميكنن.

اینم عکس بزرگ ازوروجک ما

 


.

  آقا خرسه رو خیلی دوست داره . اصلا هم بهش خسودی نمیکنه .شیشه شیرشو به تنهاکسی که میده آقا خرسه هست . وقتی که خسته هست بهش میگم آرمین میری پیش اقا خرسه بخوابی ملوسک مامان هم اینجوری استقبال میکنه .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 11:37  توسط مامان مریم  | 

         

       آرمین جونم تولدت مبارک

 

                 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 22:48  توسط مامان مریم  | 

هنوز دندونم درد میکنه .نمیدونم همه همسن های من اینقدر دندون درآوردنشون سخت بوده ؟ یا من خیلی ناز نازی هستم .

دندونم درد میکنه ،حالا میگین چی کار کنم  

بعد از خوردن شربت بروفن که خیلی هم از مزش بیزارم ،کمی دردم کمتر شده و میتونم بازی کنم .البته هنوز نمیتونم خونه بسازم .مامانی سرهم میکنه و من خراب میکنم. نمیدونید چه لذتی داره .

خیلی دلم میخواد راه برم ولی از ترس افتادن هنوز موفق نشدم .مامانی که اصلا عجله نداره میگه هر چی من عاقل تر بشم و بعد راه بیفتم بهتره  .

گاهی تو اوج بازی کردن ، این دندون دومی واسه بیرون اومدن اذیت میکنه ونمیذاره از بازیم لذت ببرم

مامان من هم که عاشق عکس گرفتنه . هی میگه آرمین ژست بگیر بعد تند تند عکس میگیره

باور کنید کامپیوترمون دیگه جا نداره .

قراره بریم د در . تا میفهمم که قراره بریم ددر به سرعت آماده و خوش اخلاق میشم .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 2:8  توسط مامان مریم  | 

امروز ارمین یازده ماهه شده و توی این مدت کوتاه گل پسرمامان خیلی بزرگ شده ، البته فقط از نوع حرکتی و کماکان ۸ کیلویی مونده گرچه بقیه میگن از دلواپسی زیاد مادرانه است  که فکر می کنم  غذا نمی خوره ولی واقعا هیچی جز شیر نمیخوره  اینقدر نگران دندون دراوردنش و غذا خوردنش هستم که نسبت به  کارهای قشنگ و جدیدش بی تفاوت شدم  ، این دوهفته که خودم سرما خورده بودم و ارمین هم ناارومی میکرد و غذا نمیخورد اصلا نه عکس گرفتم ازش نه فیلم.البته دیروز و امروز کمی جبران کردم.

نمیدونم این فسقلی چه جوری در فر رو به اون محکمی باز میکنه .

 

 دو سه هفته ای میشه که به چشم بر هم زدنی از کاناپه بالا میره و مثل آدم بزرگها تکیه میده و تلوزیون نگاه میکنه و تمام این مدت من وبابایی نگرانیم که نیفته گر چه بلده از مبل بیاد پایین ولی وقتی هیجان زده هست ،یادش میره که روی مبله  وجالبنر این که ارتباط بین کنترل و تلویزون رو بلد شده. انگشت می زاره رو دکمه ها بعد نگاه می کنه به تلویزیون ببینه چی می شه و وقتی که نمیتونه روشن کنه ،کنترل به من میده که براش روشن کنم.

  بعضی کارها هم که دیگه خودکفا شده. مثلایاد گرفته که وقتی از حواب بیدار میشه باید از baby siter مامانشو صدا بزنه تا مامانی زودتر بیاد وبلد شده همه کشوها و کمد های  آشپزخونه رو دیگه بدون کمک بازکنه و به هم بریزه .  از توی جعبه اسباب بازیهاش ، اسباب بازیهاشو در بیاره و بعد دوباره بذاره توی جعبه.

 همچنان از راه رفتن حبری  نیست که نیست . تقریبا  دو ماهی میشه که میتونه به تنهایی بایسته و من فکرمیکردم همین روزهاست که راه بره ولی هنوز قدم  اول رو برنداشته.  حرف هم که چی بگم هم میشه گفت حرف میزنه هم نه.

بهش می گم :آرمین کجابریم

 با خنده شیطنت آمیز: ددر!

بهش می گم : آرمین بگو ماما...

میگه: ماما....

بهش می گم :بگو بابا

باز میگه:  ماما!

به آلمانی بهش میگم:  لامپ کجاست wo ist licht!

با دستای کوچولوش لامپ روشنو نشون میده و به جای  لیشت میگه:  ایشت  ایشت

نمیدونم کار درستیه  از حالا کمی بهش آلمانی یاد بدیم یا نه؟ 

بعد از خرید وقتی فروشنده به آلمانی میگه خداحافظ ،آرمین حیلی جدی میگیره وفکر میکنه به اون میگن و شروع میکنه به بای بای کردن .

دوست داره بشینه توی جعبه اسباب بازیهاش و مامانی دورش بده.

در ضمن بدون آموزش پسرم فلوت میزنه . چند روز پیش من توی آشپزخونه بودم دیدم صدای فلوت میاد اول فکر کردم باباش داره برای آرمین میزنه . وقتی دیدم بابایی هم مثل من ذوق زده و دوربین به دست اومده تا از پسرش فیلم بگیریم.

http://de.tinypic.com/player.php?v=90q8pk&s=4

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 0:51  توسط مامان مریم  | 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 1:12  توسط مامان مریم  |