تبليغاتX
آرمین هستی من و باباش

آرمین هستی من و باباش

خاطرات آرمین

 ساعت سه وبیست دقیقه سوم آبان هشتاد و هشته و دو سال و چند دقیقه از تولدت میگذره . 

هورا ااااااااااااا  آرمین جان دو ساله شدی. عروسک قشنگم، نفس مامان فقط خدا میدونه با اومدنت چه تحول بزرگی در من ایجاد کردی ، امیدوارم همانطور که زندگی من و بابارو لبریز از عشق کردی ، زندگیت سرشار از سلامتی و مهربانی باشه. من و بابامسعود همه تلاشمون را می کنیم که بهترین ها را برایت فراهم کنیم .خدا کنه که موفق بشیم .

 سوم ابان سال 86

سوم آبان سال هشتادوهفت

ادامه

اول از تو گل پسر بگم که خیلی سریع یاد گرفتی که از یک تا ده را به آلمانی و تا پنج رو به فارسی بشماری ، اعداد یک ، چهار، هفت وهشت رو میشناسی البته به آلمانی  .یک هفته پیش داشتی پازل ساعتت رو درست میکردی و اومدی پیشم گفتی مامان vier (عدد ۴) نیست .تازه متوجه شدم چقدر پسرم بزرگ شده .

اکثر حیوونها را به هر دو زبان میشناسی و به هر دو زبان صداهاشونو در میاری (اخه اینجا حیوونهاشون هم آلمانی حرف میزنن )

شعرهایی که با موزیک همراه هست و توی کلاس موزیک یاد گرفتی رو خیلی خوب با مربیت همراهی میکنی و هر بار مربیت میگه خیلی خوبه که ارمین از موزیک اینقدر لذت میبره .(اینو امروز ششم آبان اضافه کردم . امروز مربیت پرسید آرمین سه ساله شده و بزرگترین بچه کلاسه؟ درسته ؟  و من هم با افتحار گفتم نه پسرم  از همه کوچولوتره و اونوقت با تعجت فراوان گفت wahrnsehen خیلی خوب همه چی رومیفمه و باکلاس همراهی میکنه . یه هورررررررررررررررررررررا برای آرمین  .) 

اصلا با حشونت میونه خوبی نداری و با کسی که بخواد خشونت بشون بده با تکون دادن دستت میگی نه نه ok . و به اونهایی که فارسی متوجه میشن فورا میگی اذیت نکن ذیگه . پنج رنگ قرمز آبی سبز زرد و بنفش رو خوب میشناسی و اسم همه رو به المانی میگی .خیلی راحت شکلهای قلب و دایره ومربع و...رو تشخیص میدی و میدونی که هر کدوم رو باید کجا بذاری.معمولا اسباب  بازیهات رو باید بزرگتر از سنت بخریم تا برات جالب باشه، برعکس لباس که باید شش ماه با یکسال کوچکتر بخریم .

کیک امسالت شکل پروانه بود که به نظر من قشنگ شده بود آخه مامانی با یه تصمیم ضرب العجلی صبح روز تولد به فکرش رسید که کیک رو از شکل گرد که بابا  شب قبل درست کرده بود به پروانه تغییر بده واون لحضه دیدن قیافه بابا مسعود دیدنی بود چون یکشنبه بود و همه جا تعطیل و اگر کیکت خراب میشد تولدمون بدون کیک میشد .

(همین جا از شیما جون برای آموزش کیک پروانه تشکر میکنم البته به قشنگی کیک شما نشد .)

تولد دو سالگیت از یک سالگی خیلی بهتر بود. چون نه یک بار بلکه سه بار برات جشن گرفتیم یکشنبه توی خونه با دوستای گلت سام ونگین و نازگل جون و دو شنبه و سه شنبه  هم توی کیندر گارتن با بچه های مهد . متاسفانه به فکرم نرسید که دوربین ببرم و اونجا هم ازت عکس بگیرم  اینقدر که کارامون عجله ای شد . یکی از کیکهات زبرا کیک بود البته رنگی ودومی رو شکل ماشین درست کردم و وقتی اونجا برات شعر تولد رو به آلمانی خوندن اصلا خوشت نیومد و بهشون گفتی تولدت مبارک بخونین .

 امسال همه چی برات جالب بود از چند روز قبل منتظر بودی و مدام از تولد میگفتی و برای خودت مهمون دعوت میکردی . روز قبل از تولدت هم حسابی بهت خوش گذشت چون رفتیم خرید و  هر چی که میخواستی برمیداشتی و به بابایی میگفتی بابا پول بده به خانمه منظورت صندوقدار بود و وقتی اومدیم خونه تازه فهمیدیم که چقدر خرید کردی . آخرشب هم وقتی داشتیم کیکتو درست میکردیم یه عالمه  به کیکت اظهار علاقه کردی و نظر دادی که فردا کبات (کباب) بخوریم واینکه مهمونهای فردا باید از دوستای مهد تو باشن که اسمهاشون رو جدیدا یاد گرفتی .

صبح روز تولد هم اونقدرهیجانزده بودی که هیچی نخوردی و تمام مدت داشتی با هیجان بازی میکردی واین کارهای تو گل پسر باعث شد که زود و تند تند همه چیز را تمام کنیم و نتونستیم ازت چند تا عکس درست حسابی بگیریم ومهمتر اینکه حتی من وبابا با پسرمون یه عکس سه تایی نداریم  . 

عکس البته با شرح

 سام ،نگین و آرمین وروجک که میخواد از دستشون فرار کنه .

 نازگل جون آرمین و نگین

سام در حال رقصیدن  

 چقدر اون روز شما وروجکها با هم بازی کردین

به سلامتی اونهایی که با اومدنشون منو خوشحال کردن

این هم کادو من و بابایی به گل پسرم که دو روزه حسابی سرگرمش کرده

 این هم مرد مهربون خونه ما با پسرش . بابایی مرسی خیلی زحمت کشیددی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:31  توسط مامان مریم  | 

 

میدونم که خیلی وقته که از کارهای قشنگت ننوشتم تقریبا چهار ماه میشه . ببخشید پسرم  و صد البته از  همه دوستانی که به ما لطف دارن ونگران ما بودن عذر خواهی میکنم . آخه اینقدر این مدت مشغول بودیم که نفهمیدیم کی تابستون تموم شد . این تابستون کمی متفاوت بود اولش که خوب حسابی سیاسی بود ودست ودل نوشتن نبود اواسطش هم که  خاله الهام مهمون مابود و حسابی بهمون خوش گذشت مخصوصابه تو شیطون ، با اینکه تقریبا یک ماهی هست  که خاله رفته ولی هنور ازش یاد میکنی .تا بهت میگم ارمین نفس کیه؟ میگی نفس خاله الام . اینقدر بامزه و شیرین صحبت میکنی که دل مامان بابا ضعف میره .

بهت میگم آرمین ... فوری جواب میدی آقا ،ماه ،گل ،غزیز مامان،نفس مامان  و خلاصه هر صفت قشنگی که بلدی برا ی خودت ردیف میکنی.

قبل از خواب باید کتاب بخونی به روش خودت و میون کتابهات این یکی رو خیلی دوست داری به قول خودت ماشین اتش نشان به میو میو  کمت (کمک) میکنه .

 

.

واقعا طوطی شدی و پشت سر هم برامون حرف میزنی . و اگر کلمه ای بگی که نفهمیم چند بار تکرار میکنی و در آخر  با شکلک وادا منظورتو میرسونی  . 

توی خونه همبازیت اقاخرسه هست، باهاش حرف میزنی و نصیحتش میکنی .الی پاشو  زمین نخواب کثیف میشی . لباس بیپوش . کپش (کفش) بپیوش، یام یام بکور(بخور) .

ساعتها میشینی توی راه پله و کفشهای بابا را یکی یکی امتحان میکنی بابایی میگه از حالا داره پاشو تو کفش من میکنه . عاشق کارتن و تلوزیون هستی یکی از اونا کارتن  دورا هست که متاسفانه ساعت 7 صبخ شروع میشه و تو خواب هستی و وقتی بیدار میشی دردسر داریم که چرا دورا نمیذاره

پشت سر مامان راه میری و با التماس میگی دورا بشار (بذار) .این شد که امروز برات سی دی دورا گرفتیم و از صبح تا الان داری نگاه میکنی و خسته هم نمیشی .

 

بهترین هدیه ای که میشه بهت داد ماشین اسباب بازیه . میتونی ساعتها ماشین بازی کنی همه ماشینها را به اسم و نوع کارشون میشناسی و به هردو زبان میگی .ماشین پلیس و امبولانس و آتش نشانی رو چون آژیر میزنن بیشتر دوست داری و تا میبینی میگی تا تووووووووووو تا توووووووووو.

و  هر وقت واسه خرید میربم با دقت اسباب بازی هاتو انتخاب میکنی و دقیقا میدونی که چی میخوای و کسی نمیتونه نظرشو بهت تحمیل کنه امیدوارم همیشه اینجوری بمونی عسل مامان . 

البته هنوز بازی فوتبال رو خیلی دوست داری مخصوصا اگر توی زمین فوتبال باشه . هرکس که شوت کردنت رو میبینه لذت میبره اینقدر که خوب اینکارومیکنی به خاطر همینه که اکثرا همبازی های فوتبالت خیلی بزرگتر از خودت هستن . 

 تعطیلات تابستون اینجا کوتاهه (حدود شش هفته ) بعداز تعطیلات که رفتیم مهد همه مامانها و مربی مهد ازصحبت کردنت تعجت کرده بودن و میگفتن توی این مدت خیلی پیشرفت داشتی با این که مامانی همیشه نگرانه که دوزبانه بودن برای تو مشکلی اینجاد نکنه ولی خوشبختانه  تا امروز فارسی رو خیلی خوب صحبت میکنی ، البته بعصی مواقع هم توی یه جمله از هردو زبان استفاده میکنی مثلا میگی بابا Helmسرش بذاره بره  Fahradسواری . اونوقته که مامانی نگران میشه     

 بهترین تفریحت رفتن به استخر و آب بازیه ، زمان برات مفهومی نداره و اصلا خسته نمیشی و بدتر اینکه اصلا حاضرنیستی وقتت رو برای  غذاخوردن هدر بدی و با تمام وجودت بازی میکنی.

 وبزرگترین غصه زندگی مامان شده غذا نخوردن و کم وزن بودن وروجکم . نمیدونم چطوری میتونم به خوردن تشویقت کنم . با وجود تحرک زیادی که داری اصلا غذا نمی خوری .

چند روز پیش باهم رفته بودیم خرید، برگشتن هوا داشت تاریک میشد تو هم بهانه گرفته بودی که از کالسکه بیای پاییین و بهانه میگرفتی  که سوار اتوبوس بشیم بهت گفتم داره شب میشه و اتوبوس باید بره لا لا کنه . تو هم به عادت همیشگی اول با اتوبوسی که داشت رد میشد بای بای کردی بهش گفتی guten nacht بعد هم لباتو براش غنچه کردی و گفتی Bus  بوس ندادی که و باز هم اصرار که چرااتوبوس منو نمیبوسه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:7  توسط مامان مریم  | 

 

بالاخره ما برگشتیم البته میتونید تصورکنید که بعد از سه ماه چقدر جدا شدن از فامیل سخته با اینکه دو هفته میشه که برگشتیم ولی هنوز دپرسم ، خدا میدونه طفلی به آرمین چقدر سخت میگذره .هر روز که از خواب بلند میشه و میگه ممی  (خاله سمی رو ممی صدا میکرد ) بعد هم میاد سر کامپیوتر و میگه عسک ممی و ساعتها میشینه و عکس وفیلمهای ایران رو نگاه میکنه .

اولین شبی که رسیدیم بهران مسواک زدن رو یاد گرفت

خوشبختانه آرمین طلا (تا ازش بپرسیم اسمت چیه میگه آرمین طلا ) توی این مدت اصلا مریض نشد جز یه هفته اخر سفرمون که یه سرماخوردگی جزیی گرفت . رفت و برگشتمون هم که با دعای دوستان خیلی راحت بود و هر بار آرمین ،روی دو تا صندلی خوابیدتا رسیدیم البته برای رفتن به ایران کمی اذیت کرد ولی انصافا بچه خوش مسافرتیه . روزهای اول کمی به من چسبیده بود ولی خوشبختانه با هیچکس غریبی نمیکرد و جالب بود که هفته های آخر فقط آخر شب وقت خواب به یاد من  می افتاد و اکثر اوقات با خاله جون زیبا مشغول بود که همینجا من و آرمین از محبتهای بی پایانش تشکر میکنیم و به همه اونهایی که خیلی بهمون لطف کردن میگیم مرسی بابت روزهای خوبی که با شما داشتیم .

تا خالا یه آقای گل دیده بودید که شیشه هم بخوره

البته یادم رفت که بگم هنوز یه هفته از رفتن ما به ایران نگذشته بود که بابایی هم تصمیم گرفت تعطیلات عید رو با ما در ایران بگذرونه و این شد که ماه آخر خانواده ما کامل بود و خوشبختانه بهمون خیلی خوش گذشت و چند روزی هم رفتیم قشم جای همتون خالی ، به ما خیلی خوش گذشت .   

پسر طلا کنار دریا

خوب ازسفربه  ایران که بگذریم میرسیم به فلفل مامان که امروز یعنی ۲۵ April یک سال و نیمه میشه ، خیلی وقتها باورم نمیشه که توی این هجده ماه  اینقدر بزرگ شده باشه ، شخصیتش شکل گرفته وکارهاش مثل یه مرد کوچولو شده وصحبت کردنش که دیگه خیلی عالی شده  و اكثر چيزهايي رو كه مي شنوه تكرار مي كنه .

 به ندرت جمله های دو یا سه کلمه ای هم میگه مثلا میگه مامان بابا AUTO هام هام یعنی مامان من و بابا رفتین ماشین سواری یا میگه مامان ددر هام یعنی بریم بیرون برام خوراکی بخر . اگر جاییش گیر کنه داد میزنه گیر گیر یا اگر دردش بیاد میگه درد درد.

چند روز پیش من و آرمین خونه بودیم و من آشپزی میکردم آرمین هم توی اتاقش بازی میکرد یه دفعه یه صدای عجیب اومد فکر کردم شاید براش اتفاقی افتاده دویدم طرف اتاقش دیدم نشسته وسط اتاق و داره با تلفن اسباب بازیش بازی میکنه ،میخندید و ادای حرف زدن منو درمیاورد و میگفت اها اها   نه نه .

بدون شرخ

یه روز دیگه ، یه باتری از اسباب بازیهاشو دراورده و میگه باتری باتری یعنی باتریش تموم شده ،یکی برام درستش کنه  یا وقتی میره توی تخت كه بخوابه  هي پشت سر هم میگه پتو پتو  يعني من برم زير پتو  .

از حيوانات به سگ میگه هاپو- به گربه میگه میو میو  - به انواع پرنده مي گه تو تو  - به اسب میگه ابس  و به گوسفند میگه ببعی .

یه کتاب هدیه گرفته که خیلی دوستش داره ،جریان یه گربه هست که بچه هاشو گم کرده... قبل ازخواب اول کتاب رو میاره وبعد پشت سر هم میگه میو میو . نمیدونید با چه لذتی به داستان گوش میکنه و در تعریف کردن هم با من همراهی میکنه.

دیشب نصف شب اومد توی تخت من و دوباره خوابش برد من هم با بی حوصلگی یه  پاویه  دستشو گرفتم کشوندم سمت دیوار که جای خودم هم بشه یهو دیدم داره میخنده و میگه ااو یعنی دردم اومد این چه مدل جابجا کردن بود تا چند دقیقه دوتایی داشتین میخندیدیم البته من کاملا از رو رفته بودم .

اولین روزی که بابایی اومد ایران

به محض اینکه نگاش میکنم شروع میکنه به رقصیدن وای که چه قری میده و منتظر میشه که بهش بگم نرقصیها تا دوباره تکرار کنه وای اینقدر این کارو قشنگ و با شیطنت انجام می ده که دلم می خواد بخورمش.

هر چیزی رو بهش بگم اشغاله میخواد سریع توی سطل اشغال بنداره .

خدا اون روز رو نیاره که بخوایم حمامش کنیم  - ضجه موره مي زنه که حمام نکنه و در پایان تا میخوایم با حوله خشکش کنیم شروع میکنه به خندیدن مثل اینکه ایشون نبودن که داشتن گریه زاری میکردن (برعکس نوزادیش که عاشق حمام وآب بازی بود)

وقتي باهامون کاری داره  مي ياد و یقه مونو میگیره و  اونقدر مي گه بیا بیا  كه دلمون نرم  می شه وباهاش میریم . جالبه که وقتی هم چیزی میحواد اشتباها به جای بده میگه بیا بیا

هر کاری که  خيلي براش خوشايند باشه سريع مي گه دنکه شون  (مرسي)

عاشق تولد و کیک بولد و مهمتر شمع روی کیکه باور کنید بیشتر از ده بار خاله زیبا براش جشن تولد گرفت و شب اخر هم خاله الهام براش کیک و یه شمع تولد بامزه گرفت و آرمین هم تمام مدت میخوند هپی برت هپی برت .  

 

 تمام اجزاي بدن خودش رو مي شناسه، هم به آلمانی هم به فارسی وقتی هم باهاش بازی میکنم میگم کجای ارمین رو بخورم یکی یکی اجزا را بهم نشون میده و میگه هام کن .

 

 ببینید چقدر پسرم اقاست .این خانم خوشکل هم غزل جونه

 روزهای اول هر کاری ساناز جون میکرد میخواست انجام بده از جمله روزنامه خوندن

نمیدونید این تاپ منو چقدر دوست داره تا پیداش میکنه میخواد بپوشه

این عکسها هم بعد از برگشتن ازایران گرفته شده

اصلا ار افتاب خوشش نمیاد .و عاشق اینه که از پله بالا پایین بره .

عاشق اینه که تو ماشین بشینه و موزیک گوش کنه اون هم از نوع ایرانی ، هنوز ننشته میگه بابا نی نای و شروع میکنه به رقصیدن  

بدون این wagen هیچ جا نمیاد تا بهش میگیم آماده شو بریم بیرون فورا دسته گاریشو دست میگیره دم در می ایسته .

اینجا داشت به پرنده ها غدا میداد اون بدجنسها هم دستشو گاز گرفتن بعد از اون تا میترسه میگه تسید تسید یعنی میترسم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:28  توسط مامان مریم  |